امروز خیلی دلم گرفته...
باورم نمی شد بهترین و عزیزترین کسی که تو زندگی دارم اینجوری بهم بی اعتماد بشه ...
شایدم حق با اونه .... نمی دونم
ظهر نرفتم خونه و یه راست رفتم قبرستان اونجا خدا بهت نزدیکتره ... دست خودم نبود تمام صورتم تو چند ثانیه خیس آب شد اونقدر دلم شکسته بود که فهمیدم خدا داره نگام می کنه داره می گه : چرا گریه می کنی ؟ نترس تو تنها نیستی ... من باهاتم ... خودم حقشو کف دستش می زارم حق همونیو که بهت تهمت زده ...
آروم شدم ... دستای خدا هنوز رو شونه هام بود و لحظه به لحظه آرومترم می کرد
گفتم : همه چیز با خودت ... نمی خوام عذابش کنی دلم می خواد به روز من بندازیش تا بفهمه این چند ساعت چی به من گذشت
تو راه که برمی گشتم دلم برای خودم سوخت ... چه پاک و بی ریا بهش دل دادم ... هنوزم دوسش داشتم ... نمی دونستم چطور به دلم حالی کنم !؟....
باد صورتمو نوازش می داد و من چشمامو بسته بودم و راه می رفتم ... حس خوبی بود انگار داشتم با خدا قدم می زدم .



